خرید بک لینک

آمد و در دلِ من موجِ تلاطم شد و رفت
او که با آمدنش سایه ی غم گم شد و رفت

ضربانِ قدمش از دلِ من پَرده درید
شرحِ رسواییِ من قصّه ی مردم شد و رفت

واپسین لحظه که چشمم به نگاهش افتاد
آخرین خاطره شد همچو توهّم شد و رفت

پس از او مانده در اندیشه ی اینم دائم
که چرا عشقِ دو دلداده تخاصم شد و رفت!؟

"کارم از گریه گذشتست بدان می خندم"
که میانِ من و او سوء تفاهم شد و رفت

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

دلم برات تنگ شده جونم ... نه برای حرف زدن باهاتا، برای از دور دیدنت، مثل قدیمااصلا بیا یه قرار بذاریم اینجا با هم حرف بزنیم به زبون خودمون نه با شعر و متن و اینجور چیزا مثلا حال همو بپرسیم به همین ساد

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

بجاى اين همه نوشتن؛
كافى بود يك بار
قلم را زمين ميگذاشتى
عطرِ هميشگى ات را در هوا پخش ميكردى
موهايت را باز ميگذاشتى
و رنگِ محبوبِ من را به سر ميكشيدى...
راه مى افتادى در كوچه پس كوچه هاى شهر و
سراغم را از آدمها ميگرفتى...
براى خودت ميگويم
حيف نيست اينهمه عاشقانه
بى مخاطب
دست به دست بچرخد در شهر!؟

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

خوب بگو ببینم

حالت چطوره ؟

چیکار میکنی ؟

میدونی چند وقت شده همدیگه رو ندیدیم ؟

کی و کجا قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم ؟

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

به قول خانم مریم حیدرزاده:

فدای مهربونیات

چه می کنی با سرنوشت؟

دلم برات تنگ شده بود

این نامه رو واست نوشت...

پ.ن1: یه روز بیا ببینمت... برای یه بارم شده تو تلاش کن، می شود آیا؟!

پ.ن2: می بینی همیشه از تو ناز بوده از من نیاز ... برعکس شده زمونه :)

پپ.ن3: رییسی دیگه ، همه جا رییسی...

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

چرا که نه ؟

بگو کی ؟ کجا ؟

من میام دنبالت ببینمت

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

شادي داشتنت
شادي بغل کردن سازي ست
که درست نمي شناسمش
درست مي نوازمش
نت به نت
نفس در نفس

تو از همه جا شروع مي شوي
و من هربار بداهه مي نوازمت

پ.ن: راهشو پیدا کن...

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

شده اونقدر از نداشتنش بترسی که به خودت جرات عاشقی کردن تو لحظههایی که کنارشی، ندی؟هربار بیای دستاشو بگیری با خودت بگی نه! خاطره نسازم که بعدا خاطرهها دمارمو درنیارن...هربار بیای باهاش رویا بسازی و و

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

از اینجا رفته ای اما هنوز از من خبر داری
تو که در خوابهای من حضوری مستمر داری

به یادِ تو میافتد پلکهایم رویِ هم آرام
تویی که برخلافِ قرصهایِ خواب، اثر داری

چه عطرآگین به من از آمدن هایِ تو میگویند
شمیمِ یاسهایی را که با خود پشتِ در داری

برایت عاشقانه شعر میخوانم، و میدانم
غزلهایِ مرا از شاملو هم دوست تر داری

در اینجا یک جهان جایِ تو خالی مانده، آنجا چه؟
اگر روزی بیایم جا برایِ یک نفر داری؟

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

مدتهاست که برایت چیزى ننوشتهام
زندگى مجال نمىدهد، غم نان!

با وجود این، خودت بهتر مىدانى
نفسى که مىکشم تو هستى
خونى که در رگهایم مىدود
و حرارتى که نمىگذارد یخ کنم

امروز بیشتر از دیروز دوستت مىدارم
و فردا بیشتر از امروز..

برچسب: نویسنده: یلدا پارسامنش تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:50

صفحه بندی